گاهی ترس به جانم می افتد1 نمی دانم ترس از چی؟؟؟؟؟؟
ترس از تاریکی،روح یا به قول بچه ها لولو یا غول قصه ها.......
زمانی که کودک بودم
شب ها عروسکم را درآغوش می گرفتم و راحت می خوابیدم و در این خیال بودم که اگر بترسم ، عروسکی در کنارم است. هرشب یکی از عروسک ها در کنارم بودند.
اما.......
حالا چی؟؟؟
دیگه نمی تونم بغلشون کنم و یا باهاشون بازی کنم.
هر وقت می خواستم آنه را جا به جا کنم ؛ اول با آنها بازی می کردم بعد تمیزشان می کردم و در جایشان می گذاشتم.
اما دیگر نمی تونم
خجالت می کشم ؛وقتی به بازی حانیه با عروسک هاش نگاه می کنم یاد 5سالگی خودم می افتم.
وقتی می ترسم یا زیر پتو می رم یا چشمانم را می بندم .اما ..........
این را فهمیدم و درک کردم
یاد کسی که از وجودش به وجود آمدم، خدای کمک رسون ترس را ارز دلم پاک کرده و آرامشی به من می دهد.




:: برچسبها:
دست نوشته های من ,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4